تبليغاتX
˙•▪•●آن سوي پرچين گريه ها●•▪•˙

˙•▪•●آن سوي پرچين گريه ها●•▪•˙

زندگی کردن من مردن تدریجی بود... ان چه جان کند تنم عمر حسابش کردم

یک دنیا حرف ناگفتنی ...

 

 

 

مسموم شده ام، زندگی مرا نمی فهمد

و ان قدر تاخیر می کند تا دستانم از ارتفاع سقوط سر می خورد

عجالتا همین حالا زنی با چشم های پاییزی از کنارتان رد نشد؟؟؟

و دستان کودک من تنها دستان تو را به تلفظ می خواند

شبیه کمی از خودم دورتر ....

به ساعت فراموشی تو را خواهم نشست

تقلایی ندارم برای پرنده شدن

سیمای دختری بازنده بهتر است .....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 20:11  توسط ˙•▪•●نگين●•▪•˙  | 

بهار پاک شده

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن

نسیم بی قرارای را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا، ارام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت

به دست اور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگ اسمانی فکر کن ، محکم قدم بردار

به حلق اویز ، داری را که از دست تو خواهد رفت

 

                                    ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ

 

اکنون مرا بهار دل انگیز دیگری

اورده است وعده پاییز دیگری

ویرانه های خانه من ایستاده اند

چشم انتظار حمله چنگیز دیگری

تا مرگ ، یک پیاله فقط راه مانده است

کی می رسد پیاله لبریز دیگری

اتش بزن مرا که به جز شاخه های خشک

باقی نمانده از تن من ، چیز دیگری

                              بهارتون شاد.....      

 

                            

                                     ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ  

 

هم از سکوت گریزان ، هم از صدا بیزار

چرا چنین دلتنگم ؟ چرا چنین بیزار؟

 خانه از سکوت پر است ...

سکوت می کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست

ازاین سکوت گریزان ، از ان صدا بیزار.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 17:29  توسط ˙•▪•●نگين●•▪•˙  | 

فراسوی دغدغه هایم تویی

 
 
در فراسوی اینهمه دغدغه ...

چه وقت آن است که بدانیم

چه کسی  اولین واژه عشق را

به وارثانش آموخت

یا کداممان وار ث صورت زیبای ماه بوده ایم

 

حالا دفترها را بیشتر ورق بزنیم

شاید یادمان بیایید

بوسه ای را

که سالها قبل بر باد رفته بود...

قصه زندگیم ...

 
 
 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 14:15  توسط ˙•▪•●نگين●•▪•˙  | 

کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود


شب...

تاريکي شب...

سکوت شب...

آرامش شب را دوست دارم

با اينکه تنهايم...

گاهي مي انديشم

اگر شب نبود...

چگونه آرام مي گرفتم؟؟؟...

افکارم در شبها رنگ ديگري به خود ميگيرند...

رنگ احساس

احساس پاک...

 

خلوت شبهايم...

و نواي آرام موسيقي...

دوست دارمش...



 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 23:49  توسط ˙•▪•●نگين●•▪•˙  | 

بهار ارزانی خودتان

 

خسته ام از

شنيدن اينکه پس از هر زمستان بهاري نيز هست

با پاهاي لرزان کوچ کردم به دياري که فقط زمستان دارد

رهايم کنيد ؤ

 بهار ارزاني خودتان

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 18:2  توسط ˙•▪•●نگين●•▪•˙  | 

تو نیستی که ببینی


تو نیستی که ببینی 


 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است


 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

 
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

 
هنوز پنجره باز است


تو از بلندی ایوان به باغ می نگری


درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها


به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر


به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

 
تمام گنجشکان


که درنبودن تو


 مرا به باد ملامت گرفته اند


ترا به نام صدا می کنند

 
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج


کنار باغچه


زیر درخت ها لب حوض

 
درون آینه ی پاک آب می نگرند

 
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است


طنین شعر نگاه تو درترانه من


تو نیستی که ببینی چگونه می گردد


 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

 
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

 
به روی لوح سپهر

 
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام


چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

 
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر


به چشم همزدنی


میان آن همه صورت ترا شناخته ام


به خواب می ماند


تنها به خواب می ماند


 چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند


تو نیستی که ببینی


 چگونه با دیوار


به مهربانی یک دوست از تو می گویم


تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار


 جواب می شنوم


تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو


به روی هرچه در این خانه ست


غبار سربی اندوه بال گسترده است


 تو نیستی که ببینی دل رمیده من


بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است

 
غروب های غریب


 در این رواق نیاز


پرنده ساکت و غمگین


ستاره بیمار است


دو چشم خسته من


 در این امید عبث

 
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است


تو نیستی که ببینی!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 21:55  توسط ˙•▪•●نگين●•▪•˙  | 

زندگی خستم

زندگی قصه تلخیست

 

که از اغازش

 

بسکه ازرده شدم

 

چشم به پایان دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:32  توسط ˙•▪•●نگين●•▪•˙  |